تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






 

بهار که می شه روز شماری می کنی تا تابستون بشه و یه بهونه ای پیدا کنی و بری سفر . اصلا چرا همه آدما می ذارن توی دوره آرامششون و وقتی همه چیز مهیا میشه می رن سفر ؟ مگه آدم فقط تو این موقعیت ها باید سفر بره ؟ اصلا اومد و هیچ وقت همه اون چیزایی که می خواستیم برای سفر رفتن جور نشد ، اون وقت چی ؟ اصلا این حرفا رو ول کن ! بیا لا اقل ماها یه خورده متفاوت باشیم . بیا ما بر عکس همه هر وقت عشقمون کشید ! بریم سفر ، حتی اگه همه چیز برامون جور نبود . حتی اگه از آسمون هم سنگ می بارید . حتی اگه طوفان بود ... اصلا همین الان بلند شو تا بریم . نمی دونم کجا ، هر جا که شد . دلم هوای سفر کرده ، اونم یه سفر توپ . آره بلند شو ، این هوای بهاری جون می ده برای مسافرت . اصلا هم نیازی نیست که برای اون تدارک ببینی . فقط بلند شو کوله پشتیت رو بردار تا بریم . باور کن که این کوله پشتی یه دنیا جا داره برای همه اون چیزهایی که من و تو می خواهیم تو این سفر داشته باشیم . پاشو دیگه چرا لفتش می دی ؟ اگه نجنبیم بهار تموم می شه و تابستون از راه می رسه و ما هم مثل بقیه می شیم . کوله پشتیم کوش ؟! داره دیر میشه . آها ایناهاش پیداش کردم من که حاضرم ، زود باش دیر شد ، بهار رفت ، بدو دیگه .

 

                                         

 پ . ن : دوست من درسته که نوشته های زیبات امکان درج نظر نداره اما دلیل نمیشه که من پستای قشنگتو نخونم !!!



|+| نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |

  تقدیم به خواهر عزیزم . تولدت مبارک

سر راه که می آیی کمی ابرها را با دست کنار بزن  ، با سر انگشتانت به نرمی .
سر راه که می آیی مشتی ستاره بچین ، از همان هایی که دم دست ترند .
سر راه که می آیی یک کف دست آفتاب هم با خودت بیاور .
سر راه که می آیی عطر محبوبه شب بیاور به قدر یک دم و به اندازه یک بازدم هم بوی یاس و رازقی .
سر راه که می آیی مرا صدا بزن . دستت پر است با این همه ره آورد . من به پیشوازت می آیم .
بیا در غروب یک روز بهاری . دراردیبهشت ماه . وقتی که هوای خانه پرازبوی رازقی وشب بو و یاس است.
بیا مثل نسیم که پیش از آنکه فکر کنی روی پوستت می نشیند .
بیا مثل رگبار بهاری که تا چشم بر هم بزنی لایه ای از شبنم بر پوستت می نشاند .

                                  

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه پنجم اردیبهشت 1388  |

 

بالا بالای صفحه