با خبر شدیم که فردا هشتم اسفند ماه سالروز تولد یکی دیگه از دوستان خوبمان به اسم رضا تهرانی هستش ( نویسنده وبلاگ سلام همسایه ها که لینکش قاطی مابقی لینکها هست )،خودش میگه بیست ساله میشه اما از اونجائیکه ما باور نمیکنیم میگیم که لااقل ایشون چهل ساله هستن ولی خب بهر حال تولد این دوست عزیز رو بهشون تبریک میگیم و امیدواریم که سالهای سال در کنار خانواده محترمشون شاد و سرحال زندگی کنن.
فریبا- فرشیده - سعید - امید و کیانوش و مسعود
می دونی ! اگه من یه روزی ، یه روزی یه ستاره پیدا کنم می ذارمش تو یه تنگ شیشه ای پر از آب ... اما اگه شیطونک بخواد بیاد ستاره منو پاک کنه چی کار کنم ؟
اگه خدا گفته باشه که همون یه ستاره هم نمی شه مال من باشه چی کار کنم ؟
کاش من وقتی ستارمو پیدا کردم شیطونک ِ حواسش پرت بشه ... یادش بره که اون پایین باید ستاره یه نفر رو ازش بگیره . کاش توی راه اومدن شیطون گولش بزنه ! بره پی شیطونی هاش ...
من اگه یه روز یه ستاره پیدا کنم دیگه شیطونی نمی کنم ، قول می دم خدا جون ...
قول قول قول .....
|+| نوشته شده توسط
مسعود در سه شنبه هفتم اسفند 1386
|
تو در این روز استثنایی هدایایی دریافت می کنی که برای یک عمر باقی می مانند : عشق و خنده ، خرد و امید ، خوشحالی و آرامش ...
1.هدیه عشق :
هیچ چیزی بدیع تر و دل پسندتر از عشقی که نثار و دریافت می کنیم نیست . فقط عشق انسانیت را رشد می دهد ، به این خاطر که عشق زندگی را به وجود می آورد و تنها صورتی از انرژی است که همیشه باقی می ماند . عشق تحسین کردن با قلب است .
2.هدیه خنده :
کسانی که می توانند خنده و شادی را حتی در معمولی ترین پیشامدهای روزمره بیابند یک هدیه گرانبها گرفته اند . خنده ارضاء کننده تر از افتخار و گران بهاتر از ثروت است . خنده هایی که مشترک باشد یک پیوند دوستی خلق می کند . خنده موسیقی روح است .
3. هدیه خرد :
کمی تفکر و احساس می توانند شما را به مقدار زیادی به هدف نزدیک کنند . خرد همیشه از شما محافظت می کند . افراد عاقل یک حس درونی دارند که به آن ها می گویند چه چیزی زیباست و بالاترین خرد ، اعتماد به این حس و راهنمایی شدن توسط آن است .
4. هدیه امید :
امید هدیه گرانبها و یک موهبت شگفت انگیز است . امید در میان هر شرایطی معنا و مفهوم می آورد . امید شمعی است در تاریکی و سرما ، نوری است در انتهای یک تونل و یک هدف است برای زندگی . از راحتی امید لذت ببرید . امید شنیدن نغمه آینده است . امید یکی از مهمترین سر چشمه هاییست که بشر را در حال حرکت نگه می دارد .
5. هدیه خوشحالی :
چقدر ما برای خوشحالی می کوشیم با این وجود لذت ها اکثراً بدون اینکه حواسمان باشد ما را در غیر منتظره ترین لحظات ذوق زده می کند . خوشحالی حالی نیست که بتوان در آن باقی ماند بلکه راهی است برای سفر کردن . خوشحالی به ندرت یک پاداش است و اکثراً یک هدیه کاملاً غیر منتظره است .
6. هدیه آرامش :
آرامش ... در طوفان زندگی به آسانی از دست می رود و من در روز تولدت آرزو می کنم که آرامش برای تو همیشگی باشد . خدا در آرامش ابدی است . پس روح تو هم باید یک استخر کوچک آرام و صاف شود تا نور متین خدا بتواند از آن انعکاس یابد .
تولدها نجوا های ملایمی از طرف خداوند هستند .
برگرفته از کتاب ( هدیه مخصوص برای تولدت ) نوشته : سارا مدینا
کیانوش عزیزم تولدت رو تبریک میگم و بهترین ها رو برای شما و خانواده محترمت آرزو می کنم .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در یکشنبه پنجم اسفند 1386
|
3 – 4 ساعتی می شه که خاکم کردن . اینجا خیلی تاریکه . اما در مجموع برای من ، خیلی هم بد نیست . چون فکر می کنم دیگه وقتش بود بیام این جا . تازه مگه اون بالا کی بودم که حالا نیستم ؟ هنوز در اعضای بدنم تغییری حس نمی کنم البته برای تغییرات یه خورده زوده .
چند روز بعد :
دیشب خیلی فکر کردم و به نتایج فوق العاده ای رسیدم . راستی حس می کنم بدنم تو خالی شده و حجمش بیشتر شده ، پوستم هم ترک خورده .
چند روز بعد :
امروزم حالم بد نیست ولی دیگه حوصلم داره سر می ره . از بدنم نپرسین که دیگه نمی شه گفت قبلا چه شکلی بوده .
چند روز بعد :
دارم یه روشنایی می بینم که داره میاد طرفم . نه نه صبر کنید ، انگار من دارم می رم طرفش . این خاک هم برای ما درد سر شده . آخ گردنم درد گرفت از بس به خورشید نگاه کردم . یه صدایی میاد ، انگار یه نفر داره میاد سراغم . نشست بالا سرم . داره بهم نگاه می کنه . آقاهه برو کنار بذار آفتاب بهم بخوره . داره به من لبخند می زنه . پاشو برو اونور آقاهه .
چند سال بعد :
اسم اون آقاهه باغبونه . خیلی مهربونه . میاد بهم سر می زنه . بهم آب می ده . میوه هامو می چینه و با خودش می بره .
خیلی سال بعد :
الان من به چیزایی که زیر خاک بهشون فکر کرده بودم رسیدم . پسر باغبون رو می بینم که داره میاد طرفم . اون دیگه شیطون نیست . اون هم مثل پدر خدابیامرزش مهربونه . انگار یه چیزی هم تو دستشه . آره یه اره بزرگ ...
فهمیدم می خواد چی کار کنه . اما من ناراحت نیستم چون امروز از زیر پام یه صدای ضعیف می گفت : آقاهه برو کنار بذار آفتاب بهمون بخوره .
من سرم درد می کرد . نشسته بودیم تو یه کافی شاپ سیاهه سیاه ... دور و برمون پر بود از دختر و پسرهایی که سرها و دستاشون رو فرو کرده بودن در هم . صداهاشون با صدای موسیقی در هم پیچیده بود . من چیزی نمی دیدم . تو روبروم نشسته بودی . با حرارت حرف می زدی . از خودت می گفتی . هر چند لحظه یه بار با شیشه ساعتت روی میز ضربه می زدی تا حواسم باشه که چه آدم مهمی هستی و به خاطر وجود بی ارزش من چقدر از وقتت رو داری اینجا تلف می کنی . من گرمم بود . من دلم یه تیکه یخ می خواست که بذارم رو قلبم شاید یه کمی خنک بشه . تو بهم گفتی پس چرا قهوه ات رو نمی خوری؟ تو می گفتی هیچ وقت تو زندگیت دنبال عشق نبودی ولی ... خند ه ت یخ بود ... من سرم گیج می رفت . چشم هامو بستم ، دیدم که وارد شد . اومد کنارم نشست و به روم لبخند زد . انگشتای دستش به آرومی پیشونیم رو لمس کرد . با تماس دستش ، درد رفت . دستمو گرفت ، روی ناخنم رو بوسید . من لب هام خندید و اون چشماش . چشمامو باز کردم . تو هنوز داشتی حرف می زدی . بهت گفتم : به یاد آوردن گونه ای دیداره .
بیرون که اومدم ، خورشید مثل همیشه اون بالا می درخشید .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در پنجشنبه دوم اسفند 1386
|
همه اون جمعیت از راه ورودی که بالای محوطه قرار داشت وارد شده بودند ولی خروج از طریق اون راه غیر ممکن بود . فقط یه راه خیلی کوچیک بود که هر چند وقت یه بار باز می شد و فقط اونایی که نزدیک اونجا بودن می تونستن برن بیرون . چون هم راه باریک بود هم اینکه مدت خیلی کمی باز می موند .
اون با دوستاش به طور اتفاقی کنار در بودن که متوجه شدن آخرین بار که در باز شده در رو محکم نبستن و یه شکاف کنارش باز مونده و طوری بود که فقط یه نفر یه نفر می تونستن رد بشن . با یه نگاه به هم سریع تصمیم گرفتن از اون راه خودشون رو آزاد کنن . خیلی های دیگه هم متوجه شده بودن و به سمت اون راه ، می رفتن . بالاخره اون با دوستاش تونستن از اون در رد بشن . وارد یه راهرو تنگ و باریک شده بودن . با تعجب به اطرافشون نگاه می کردن و اصلا توجه به جلوشون و این که کجا می رن نداشتن . ناگهان به یه پیچ به سمت پایین رسیدن ولی دیگه خیلی دیر شده بود چون فشار جمعیت اجازه برگشت بهشون نمی داد . به صورت عمودی به سمت انتهای راهرو می رفتن . اون دیگه به انتهای راهرو رسیده بود . انتهای راهرو با زمین ارتفاع زیادی داشت . دستش رو به لبه گرفت . از بالا فشار خیلی زیادی بهش میومد . دیگه نمی تونست بیشتر از این به کناره آویزون بمونه . دستش جدا شد ولی به سرعت پای نفر بالایی رو که حالا اون با دستاش به کناره آو یزون بود گرفت . چند بار این اتفاق افتاد . یعنی دست کسی که به لبه بود ول شد و پای نفر بعدی رو گرفت . حالا جمعیت زیادی به هم آویزون بودن و تحملش برای کسی که لبه رو گرفته بود سخت بود . بعد ناگهان دستش ول شد و پای نفر بالایی تو دستش لیز خورد و نتونست بگیره . لحظه ای بعد ... قطره آب از شیر سماور جدا شد و روی کاشی های آشپزخونه پخش شد .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در چهارشنبه یکم اسفند 1386
|