تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  مهتاب

چه آسمونيه ... مهتاب همه جا هست حتي تو اطاق من . مرسي مهتاب عزيز كه به يادم هستي . نور مهتاب ،  يه موسيقي بدون كلام و خوش بودن با خيال ... دلم نمياد چراغ رو روشن كنم ... دوست دارم همينجوري مزه ش بمونه ... جالبه كه امشب فهميدم خيال آدما هم مي تونه كهنه بشه ... مي رم تو پستوهای مغزم ... شروع مي كنم به گشتن . يهو چشمم مي خوره به يه چيز خاك گرفته . فوتش مي كنم و شروع مي كنم به باز كردنش . يه نگاه ، يه صحبت اندازه همون نگاه ، يه جدايي اندازه ي بقيه ي عمر ... مي گذرم ازش ... فقط مهم اين بود كه گردگيري بشه ...   

 

 

   

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |

  شب مهتابی
 

هر شب مهتابی

روزنی بود در این پرده بی نقش خیال

که من خوابزده

غرق نگاه

راه از آن می جستم

سوی خلوتگه ماه

و نمی دانستم

راز مهتاب کجاست

که دل " دیوانه "

عاشق مهتاب است

و سر انجام همین روزنه بود

که مرا مجنون کرد ...

 

نمی خواستم ناراحتت کنم دوست من .

نمی خواستم اشک به چشمات بیارم دوست من .

نمی خواستم با لبخند بیای و بی لبخند بری دوست من .

حرفایی که گفتم از غم نبود . هر چند غم حقیقتیه انکار ناپذیر ، اما همون حضور گاه و بی گاهش برای اثبات بودنش ، کافیه . دیگه نیازی به مرثیه سرایی من نیست . آخه رسالت ما نیست تو این یادداشت های صمیمانه بذر غم بپراکنیم .

 

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |

 

بالا بالای صفحه