چه آسمونيه ... مهتاب همه جا هست حتي تو اطاق من . مرسي مهتاب عزيز كه به يادم هستي . نور مهتاب ، يه موسيقي بدون كلام و خوش بودن با خيال ... دلم نمياد چراغ رو روشن كنم ... دوست دارم همينجوري مزه ش بمونه ... جالبه كه امشب فهميدم خيال آدما هم مي تونه كهنه بشه ... مي رم تو پستوهای مغزم ... شروع مي كنم به گشتن . يهو چشمم مي خوره به يه چيز خاك گرفته . فوتش مي كنم و شروع مي كنم به باز كردنش . يه نگاه ، يه صحبت اندازه همون نگاه ، يه جدايي اندازه ي بقيه ي عمر ... مي گذرم ازش ... فقط مهم اين بود كه گردگيري بشه ...
|+| نوشته شده توسط
مسعود در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
|
حرفایی که گفتم از غم نبود . هر چند غم حقیقتیه انکار ناپذیر ، اما همون حضور گاه و بی گاهش برای اثبات بودنش ، کافیه . دیگه نیازی به مرثیه سرایی من نیست . آخه رسالت ما نیست تو این یادداشت های صمیمانه بذر غم بپراکنیم .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
|