تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  ببرک ...
تقدیم به ملیکا کوچولوی دوست داشتنیمون :

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

یه ببر کوچولوی  خپلو و تنبل بود که فقط می خورد و می خوابید و تلویزیون تماشا می کرد . اصلا مثل ببرهای دیگه اهل دختر بازی و فوتبال تیغی و ... نبود . تازه امتحاناشو هم مثل خدابیامرز ناپی ببره پاس می کرد . به خاطر همین نه اون کسی رو می خواست و نه کسی ببرک رو می خواست . گذشت و گذشت تا یک روز سرد از سردترین روزهای خدا چشم ببرک به یه عقرب خوشگل و مامانی افتاد . یهو یه اتفاق غیر معمول تو دل ببرک افتاد که مثه تلویزیون و خوردن و خوابیدن نبود . شاید یه کم شبیه شبای امتحان بود . رفت جلو و گفت : س س سلام خانوم عقربه شما تو محله ما زندگی میکنید ؟ عقرب کوچولو هم با هزار عشوه که هر بچه ببر خپل و تنبلی رو اغوا می کنه گفت : آره . ببرک هم اونو پشتش سوار کرد و تا خونه ش رسوندش . کم کم همه چیز شروع شد . ببرک ما شروع کرد به بزرگ و زرنگ و باهوش شدن . حالا دیگه همه از خداشون بود که خودشونو به ببرک بچسبونن . حتی دخترا هم از سر و کولش پایین نمیومدن . ولی ببرک دیگه این حرفا حالیش نبود و به هیچ کدوم محل نمی ذاشت . آخه جونش بود و عقرب خانومش . همین طور گذشت و گذشت تا یه روز که آقا ببره رفت سراغ عقرب خانوم دید که پشت یه لاک پشت سواره و در حالی که داره از ساحل دور می شه داره براش بای بای می کنه . جرینگ ...

* صدای چی بود ؟ دختره حواس پرت مگه نمی گم وقتی لیوان ها رو می شوری دقت کن .

#  به خدا من نبودم مامان بیا ببین همه لیوانا سالمه به خدا .

شما هم اگه یه وقت از اون طرفا رد شدید و این ببر گنده خپلو رو دیدید که با نگاه احمقانه یی داره به افق نگاه می کنه نگران شکستن لیواناتون نباشید چون خیلی وقته که اونورا هیچ لیوانی جرات شکستن نداره !!!

 

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |

 

بالا بالای صفحه