تقدیم به خانم فرنادی عزیز... دوست خوبم تولدت مبارک.
چند سال قبل یکی از دوستام کتابی بهم داده بود به نام ( گفت و گو با خدا ) . دیروز دوباره رفتم سراغش . جلدشو ور انداز کردم . یه جلد فانتزی و رنگی . ورقش زدم . منظره های رنگی روغنی که تو هر کدوم چند جمله کوتاه نوشته شده بود . تو خلوت خودم دوباره کتاب رو ورق زدم و شروع کردم به خوندن . پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که خوندمش ولی این پنج دقیقه ، پنج دقیقه معمولی نبود . موقعی که می خوندمش احساس می کردم پاهام رو زمین نیستند . می دونی من با خدا حرف زدم . جدی می گم ! اولش پیش گفتار خانم « ریتا استرکلند » رو خوندم و وقتی دوباره خوندمش احساس عجیبی داشتم . اون حرفای به ظاهر کلیشه ای اصلا اصلا تکراری نبود . وقتی خدا گفت : « من اینجا هستم » احساس کردم هیچ وقت اینو نمی دونستم . فقط می شنیدمش بدون اینکه واقعا با عمق وجودم بفهممش . ولی این دفعه یه دفعه برام زنده شد . درست همون احساسی بهم دست داد که تو بچگی وقتی از خواب پا می شدم مامان بهم می گفت : ( نترس من اینجا هستم ) و من دوباره همون امنیت رو تجربه کردم . فکرش رو بکن خدا دستات رو تو دستش بگیره و بهت لبخند بزنه
|+| نوشته شده توسط
مسعود در شنبه پنجم مرداد 1387
|
خیلی خیلی سخته . هی می گردم ببینم خدایا من چی را دوست داشتم و هنوزم دارم . آپارتمان قبلیمون که یه انبار خاطره ازش دارم . دانشکده و هم کلاسی های سابقم . زمین چمن دانشگاه صنعتی که همه تمرینات آماده سازی تیممون اون جا انجام می شد . کافی شاپ آنی ، آیس پک خیابون توحید و اسنک سیلور نایت که همگی از بهترین پاتوق های دوران دانشجویی بودن . پارک ناژوان ، فروشگاه نایک خیابون میر و ... من هیجان رو دوست دارم ، این که همیشه تو تب و تاب باشم ، برم جاهایی که هیچ کس نرفته ، برم وسط وسط خطر و هیجان . بازم فکر میکنم می بینم کارتون لوک خوش شانس و مورچه و مورچه خوار ( چقدر دلم برای مورچه خوار می سوخت و دوست داشتم برای یه بارم که شده مورچه رو بگیره!!! ) دوست داشتم . من رانندگی در شب با ماشین خودم توی اتوبان با صدای آهنگ های فرهاد رو خیلی دوست دارم . اشعار شهیار قنبری و سیلورستاین رو دوست دارم . دکلمه های شاملو . گوشی های موبایلم ، لپ تاپم و همه وسایل الکتریکی شخصیم رو دوست دارم . اما مهمتر از همه اینا ...
وقتی توی زندگیت خانواده یی داری که اون قدر عاشق اونا هستی که حتی فرشته ها رو هم به اون اندازه دوست نداری ... وقتی اونا توی زندگیت تنها ستاره یی هستن که باعث دلخوشیت هستن ... وقتی تو ، توی این زمین ، مجبوری بچرخی و با انواع و اقسام آدم ها سر و کله بزنی و هیچ کدوم نخوان بفهمن که تو ، روی زمین ، تنها چیزی که دلت بهش خوشه و تنها چیزی که بهت دلگرمی می ده ، اون تک ستاره پر نور آسمونه ... همون ستاره ای که تو از پیشش اومدی ... همون ستاره ای که وقتی می خواستی ازش بیایی ، مجبور بودی از چندتا ستاره دیگه بگذری و با چند ستاره بان دیگه سر و کله بزنی ... مجبوری داد بزنی ، فریاد بزنی که تنها چیزی که توی زندگیت دوست داشتی و داری ، همون تک ستاره آسمونه ... همون خانواده گرم و کوچیکت ...
پ . ن : از همه دوسنان عزیزم که تو این مدت به من لطف داشتند بی نهایت ممنونم و امیدوارم بتونم محبت و لطفشون رو جبران کنم .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در پنجشنبه سوم مرداد 1387
|