تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






  بازی عاشقی
یک عمر عاشقش بودی ، تا جایی که می شده ، تا نهایت . تا تپیدن دلت هر بار ، حتی بعد از یک ماه ، دو ماه ، یک سال و بیشتر . شب ها براش دعا کردی . روزها که چشم باز کردی اونو تو خیالت دیدی . حالا یکباره می بینی همه چیز عوض شده . چه اتفاقی افتاده ؟ نمی دونی . دیگه از اون تلفن های شبانه خبری نیست . از اون هدیه های کوچیک که دنیات رو بزرگ می کرد . از اون همه حرفای عاشقانه و قشنگ . یکباره گیج می شی . انگار همه چیز تمام شده . از خودت می پرسی اینجا آخر دنیاست ؟ می پرسی چی شد اون باغ سبز ، اون آب گوارا ، اون نگاه ، اون لحظه و ...؟ لحظه های با اون بودنو مرور می کنی . وقتی می بینی اون لحظه های ناب دیگه تکرار نمیشه ، وقتی می بینی یه نگاه سرد ، یه دست سرد و یک سلام از روی سیری تنها نشانه های اون رابطه بارانیه ، فکر می کنی اینجا آخر دنیاست و دیگه هیچ چیزی تو را شاد نمی کنه . دلگیری . تا آخر دنیا ، فکر می کنی دیگه هیچ وقت دل به هیچ کس نمی بندی . فقط به گنجشک هایی فکر می کنی که تنها تو باغچه خونت این سو و آن سو می رن و تو فکر می کنی تا آخر دنیا اوضاع همینه که هست . اگه رفیق پزشک داری بهش زنگ بزن و بگو تپش های دلت جور دیگه یی شده . شاید دارویی اون تپیدن ها رو آرام کنه . تا لحظه یی که تو بدونی حقیقت زندگی چیز دیگه یی هست و عشق به همون زیبایی و آرامی که می آد ، نمی ره و این اون چیزیه که تو باید قبول کنی ، اگه عاشقی . عاشقی رسمی داره و این بخشی از اون رسمه . بخشی از بازی زشت و زیباش که تو می خوای فقط روی زیباش رو ببینی . اما بدون که همه چیز عمری داره و هر چیز پایانی . پایان عشق پایان تو نیست ، پایان زندگی نیست ، پایان دنیا نیست . پایانی است بر آغاز دیروز و آغازیه برای روزگار نویی که خود پایانی داره . برای اون روزگار نو تو باید آماده بشی . باید قبول کنی که تو این بازی تو همیشه برنده نیستی و حالا تو یه reset  می خوای که فرمولی نداره . نه دگمه یی نه کلیکی نه ctrl + alt + Del  هیچ چیز غیر از خود تو که باید دوباره شروع کنی بازی عشق رو و یه گوشه را هم کنار بگذاری برای پایانی ، که عشق هم پایانی داره ، مثل هر چیز دیگه . 

 

  



|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  |

 

بالا بالای صفحه