سوار تاکسی شدم و روی صندلی عقب نشستم . زوج جوانی زود تر از من عقب نشسته بودن . طولی نکشید که یه زوج جوون هم روی صندلی جلو نشستن و تاکسی مثل تاکسی های همه جای جهان شش نفره شد !!! و راه افتاد . با ورود به اتوبان راننده تاکسی کمربندش رو بست و پلیس راهنمایی هم سر تایید تکان داد و لبخندی زد . ظاهرا برای هر دو تا شون مشخص بود که جون دو نفر دیگه صندلی جلو چندان در خطر نیست و اگه تصادفی بشه احتمالا با بغل کردن هم دیگه نجات پیدا می کنن . زوجی که کنار من بودن شروع کردن به صحبت در مورد فیزیک . زوج جلویی هم بعد از مدتی پچ پچ کم کم رویشان به راننده باز شد و هم زمان با سرعت گرفتن تاکسی شروع کردن به فریاد کشیدن در مورد هنر و پست مدرنیسم و ... دختر عقبی پای کتابی رو به میون کشید که تو دانشگاه تدریس می شد . دختر تو گوش پسر بی نوا فریاد می زد که این کتاب یک قرن پیش نوشته شده . سال 1940 و حالا با گذشت یک قرن از عمر اون تازه اینجا داره تدریس می شه . با خودم یه حساب ساده سر انگشتی کردم . نفهمیدم چه طوری 68 سال می شه یک قرن . آخه تو مدرسه به ما یاد داده بودن هر صد سال میشه یه قرن . خوب به هر حال این روزا علم با پیشرفت سرسام آورش در حال تغییر دادن تمام قطعیات هست و شاید ایشون که فیزیک می خونند بهتر می دونن که هر قرن چند ساله . به خودم گفتم بی خیال . خیال کن قرن 68 ساله ، چه فرقی برای تو داره . اصلا به تو چه ربطی داره ؟ از طرف دیگه زوج جلویی به این نتیجه رسیده بودن که پست مدرنیسم از ادبیات آغاز شده و و تاریخش بر می گرده به دوران گوگول در حدود دو قرن پیش که خوب با همون استاندارد قرون قدیمی و مدرسه ای خودمون سنجیده می شد و 200 سال بود . این دفعه به معنی پست مدرن شک کردم . آخه بازم شنیده بودم پست مدرن بعد از مدرن اومده و عمر هنرهای مدرن هم که طبق استناد به تمام شواهد موجود بیشتر از یک قرن نیست . حالا اگه خیلی هم دست و دلبازی کنیم و با قرون فیزیکی جدید بسنجیم باز یک قرن و نیم میشه . نا خود آگاه مشغول شمارش قرون شدم . گیج و ویج مشغول محاسبه با انگشت های دو دست و دو پای خودم بودم که ناگهان تاکسی ترمز شدیدی زد و همه ما به جز راننده یه قرن ، ببخشید یه متر به جلو پرت شدیم !!!
مرتیکه ... مگه چراغ رو نمی بینی ؟
... خودتی مرتیکه ...
[…]
راننده یه عذر خواهی از ما کرد و یه لوله فلزی نیم متری از زیر صندلیش بیرون کشید . سیل کلمات رکیک بیرون تاکسی جاری بود و راننده بی خیال فیزیک و هنر و قرن و پست مدرن داشت نا سزا می گفت . بعد از بازگشت ظفرمندانه راننده تاکسی ،زوج های جوون دیگه ادامه ندادن . جالب اینجا بود که راننده با عذر خواهی از ما تا رسیدن به مقصد از بی فرهنگی عمومی مردم سخن می گفت !!!
|+| نوشته شده توسط
مسعود در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
|
پیر مرد دست های لرزان لعنتی را در جیبش کرده بود . هوا سرد بود . سرد ِ سرد . با چشمهای شیشه ای نگاهی به اطراف انداخت . برگ ، برگ ، برگ . همه اونا قتل عام شده بودن . دادگاهی تشکیل نمی شد برای محکوم کردن پاییز ، پاداشی هم برای بهار نبود . اینا همه وظیفه بود . نزدیکترین صندلی رو پیدا کرد . برگ ها رو از روش کنار زد . به سختی روی صندلی نشست . نفس راحتی کشید . حالا دیگه کاری جز انتظار نداشت . پاکت سیگار را از جیب بغلش بیرون آورد . آخرین سیگار رو از پاکت به سختی بیرون کشید . پاکت رو به گوشه ای انداخت . با اولین ضربه کبریتش رو روشن کرد . صورت پیر مرد با نور کبریت روشن شد . سیگارش رو روشن کرد و کبریت سوخته رو پشت سرش انداخت . با خیالی آسوده پک عمیقی به سیگارش زد . خورشید دیگه قدرت جنگیدن نداشت . شب سختی در پیش بود . هوا سرد بود . سرد سرد . پیر مرد چشماش رو بست . فردا تو روزنامه ها نوشتن : مردی در آتش سوزی پارک جنگلی جان خود را از دست داد .
|+| نوشته شده توسط
مسعود در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
|