تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






 

هر روز صبح از در خونه که خارج می شدم ، می نشستم توی ماشین و پام رو می ذاشتم روی گاز . نه به اطرافم توجه می کردم نه ماشین های دور و برم . کافی بود یه ماشین جلوم آهسته رانندگی کنه ، این قدر حرص می خوردم که جونم بالا می اومد ! با این همه عجله خودمو می رسوندم به محل کارم . جایی که نه برای زود رسیدنش پاداشی هست نه برای دیر رسیدنش تنبیهی . کافی بود یه کم آسانسور دیر بیاد پایین ، کلافه می شدم .... بعد از ظهر با پایان یافتن وقت کاری باز با همون عجله می زدم بیرون . باز پدال گاز و سرعت . نمی دونم این هم عجله واسه چیه ؟ هر روز به خودم قول می دادم این بار دیگه با آرامش رانندگی می کنم . بیشتر به مناظر اطرافم دقت می کنم ، بیشتر از آهنگی که داره پخش می شه لذت می برم ، اما تا استارت ماشین رو می زدم باز همون مسابقه احمقانه با زمان ! دیروز تصمیم گرفتم که با ماشین شخصیم نرم سر کار . سوار تاکسی شدم . از شیشه به بیرون خیره شدم . به مردم نگاه می کردم . اکثرشون یه حسی داشتن ، یا شاید من این جوری برداشت کردم . یه جور ناراحتی ، شاید بیزاری ، یا نا امیدی یا ... به خودم گفتم چرا آدما این جورین ؟ چشمم افتاد به تابلوهای بی سلیقه تبلیغاتی . دریغ از یک سر سوزن ذوق . آدم با دیدن این تبلیغ ها از هر چی یخچال و بخاری و لوازم خانگی بیزار می شد . به جز تک و توکی از تابلوها ترکیب رنگ بقیه افتضاح بود . باز نگاهم افتاد به آدم های در حال تردد . دقیق تر نگاه کردم ، شاید جواب سوال قبلم را پیدا کرده بودم . اکثر مردم به خصوص خانم ها سر تا پا سیاه پوشیده بودن . به خودم گفتم ما تو این شهر رنگ رو کم داریم . باز نگاهم افتاد به تابلو ها . ما توی این شهر ذوق را کم داریم . به چهره عبوس مردم نگاه کردم ما توی این شهر خنده رو کم داریم . جوونایی را دیدم که سر هر چهار راه یا دم هر مجتمع تجاری به صورت 5-6 نفره ایستادن و تفریحشون متلک پرونی و بلوتوث بازیه . ما توی این شهر تفریح درست و حسابی رو کم داریم . داروخانه ها و مجتمع های پزشکی را می دیدم که پر از آدمای مختلف بودن . ما توی این شهر سلامتی رو کم داریم . ما توی این شهر مهربونی رو کم داریم ، رو راستی رو ، صداقت رو ... راستی یکی به من جواب بده ما توی این شهر ، اصلا چی داریم ؟

                                  

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه دوازدهم آذر 1387  |

 

جسم خسته م را از روی صندلی بلند می کنم و به سمت پنجره می رم . از پنجره به بیرون نگاه می کنم ؛ به درخت های سر به فلک کشیده . به استقامتشون فکر می کنم ، به اینکه باد سرد پاییزی در برابر مقاومتشون نا امید شده ! ولی نه ! انگار درخت ها هم نا امیدن . برگهاشون زرد شده . رنگ نا امیدی . شاید نور زرد رنگ و بی روح خورشید اون ها رو هم مایوس کرده . یه دفعه یادم میاد که درخت ها تو فصل پاییز این شکلی می شن . باد سرد پاییزی آزارم می ده . انگار روی گونه هام سیلی می زنه ! دیگه طاقت ندارم . پنجره رو می بندم . از پشت شیشه پنجره به غروب نگاه می کنم . امروز هم با تمام اتفاق های خوب و بدش تمام شد . پرده رو می کشم ، چون دیدن غروب خورشید برام خوشایند نیست . روی تختم دراز می کشم . کتاب رو باز می کنم ؛

" تو ای نایاب ، ای ناب     

مرا دریاب ، دریاب

منم بی نام ، بی بام

مرا دریاب تا خواب

مرا دریاب تا خانه

مرا دریاب مستانه

مراقب باش تا بوسه

مرا دریاب بر شانه ... "

پلک هام دیگه یاریم نمی کنه . انگار خستگی بهم غالب شده . انگار سال هاست نخوابیدم . آروم آروم در سرزمین خواب و رویا غوطه ور می شم یا شاید سرزمین مرگ ! کابوس می بینم . کاش هیچ وقت به این سرزمین سفر نمی کردم ! ترس عجیبی از خواب بیدارم می کنه ، شاید ترس از آینده ! نمی دونم ! چشمای خواب آلودم رو می مالم . بلند می شم و به طرف پنجره می رم . پرده رو کنار می زنم . نوری از پشت کوه ها سوسو می زنه . مهر تابان ِ ، خورشیدِ ! آره خورشیده که انگار با شعاع های پر توانش کوه ها رو به کنار می زنه و سرش رو آروم بیرون میاره . شاید می خواد سرود زندگی سر بده . چه طلوع زیبایی ! نمی دونم چیه که تو دلم خود نمایی می کنه ؟ نکنه امید باشه . آره خودشه ، امید ِ . حالا دیگه با دیدی باز به آینده نگاه می کنم . به روشنایی ها فکر میکنم . به طلوع نه غروب !!!

 

                                      

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در جمعه هشتم آذر 1387  |

 

بالا بالای صفحه