تبليغاتX
اعترافات یک ذهن پاک

 


 

 






 

آخرین سیگارش رو کشید . به تنه درخت تکیه داده بود . نور خورشید چشمای روشنش رو آزار می داد . نمی از برگ فرو ریخت . ابر ها یا کلاغ ها ، کدومشون بالاتر بودن ؟ ساعت هفت صبح ، بیست و چهارم دسامبر . سرما بیداد می کرد . پاهایش در کفش سرد و خیس کمی بی حس شده بود . یاد خونه افتاد . سرش رو به درخت تکیه داد و چشماش رو بست ؛ پدر و مزرعه ، مادر و هیزم و سوپ داغ ، خواهر کوچکش ، لوسی و بچه گربه ها و دست آخر دختر همه عمرش آنجلیا . اوه ! کریسمس امسال چقدر خوش خواهد گذشت . چشماش رو باز کرد و به رو به رو نگاه کرد . شش سرباز آماده با تفنگ در مقابلش ایستاده بودند . فرمانده فریاد زد :

" گروهان ! ... آماده ... هدف ... آتش !!! " 

 

                           

 



|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه چهارم دی 1387  |

 

بالا بالای صفحه